تبليغاتX
درد سکوت
"وقتی که باد گيسوانت را نوازش می کند می دانم که مال منی..." جمله ای به وسعت تمام زندگی ام ...
 

صبر ايله گونول ، جيسمه گلر جاندا تلسمه

جانانه ، ائدرسن جانی قرباندا تلسمه

ال ساخلا گوزوم ، آغلاما بيهوده فراقه

صبر ائت ، دولاسان سئل کيمی ، آخماندا تلسمه

صبر ايله فلک ، هر نه جفا ايله سن آخير

چرخين دايانار ، سنده دولانماندا تلسمه

صبر ايله ديليم ، بيرجه گيليلنمه بو ظلمه

آللاه ائده جاق محشر ديواندا تلسمه

صبر ايله اوره ک ، سينديرالار گر سنی غمدن

سينديقجا اولار درديوه درماندا تلسمه

«  ساحل » بوقده ر آه و فغان ايله مه هيجره

صبر ايله ، يئتر آخيرا هيجراندا تلسمه

 

 

متاسفم!

برای حکومت و دولتی متاسفم که هزاران هزار جلد کتاب گاهی صرفا حکومتی ، که حتی واقعا ارزش يک بار خوندن رو هم ندارن ( يک زمانی بر اين عقيده بودم که هر کتابی حداقل ارزش يک بار خوندن رو داره ولی حالا ... ) توسط انتشارات مختلف با تيراژ و هزينه های بالا به چاپ می رسن و در قفسه کتابفروشی ها و کتابخانه های دولتی و يا ادارات فقط به صرف اجبار برخی بالاسری ها ماهها و سالها خاک می خورن ولی برخی نويسندگان و شاعران گمنام ما برای انتشار يک جلد کتاب 100 صفحه ای  سالها به اميد پيدا شدن ناشری باشند که شايد ...

واقعا سرنوشت جامعه ما به کجا می ره ؟

اين شعر ترکی متعلق به شاعری است گمنام در زنجان با تخلص « ساحل » که  اشعاری به زبان فارسی و ترکی می گه ولی سالهاست هنوز راهی پيدا نکرده برای کشف کيميای ناشر و انتشاراتی که برگه های دست نويس اون رو به کتابی هر چند کم حجم و حقير تبديل کنه ...

با درود بر مردمی که با وجود اين همه نداری و تحقير و فشارهای مادی و معنوی ذره ای از بزرگواري ها و بزرگ منشيهاشون کاسته نمی شه ...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 9:21  توسط س.الف. | 
 

شعری زيبا از خانم « هما ارژنگی » که به مناسبت «  روز مادر » تقديم می کنم به تمام مادران ايران زمين به خصوص مادران صبور دانشجويان زندانی ، که ماههاست در انتظار ديدن فرزندانشون هستن و ...  

ولی ای کاش مادران ما هم چنين روزی رو به همراه تمام مادران جهان در « روز جهانی مادر »  جشن می گرفتند ...

 

 

 

 

 

منم بانوی ايرانی ...

همان آيينه حيرت فزای صنع يزدانی

همان گنجينه مانای فرهنگ اهورايی

به دستم مشعل روشنگر دنيای انسانی

من از بی منتهای عشق می آيم ،

                  کليد گنج مقصودم

خدايم داده فتح الباب بس اسرار پنهانی

از اندوهان نمی گويم ، به راه مهر می پويم

              که من فرخ نژاد و بهمن و پاک و سپنتايم

                             زن شايسته ديروز و هم امروز و فردايم ...

منم آن دختر صحرا

همان سرو بلند عشق وآزادی

که هنگام سحر در دشتهای خرم پوشيده از شبنم

تمام بره ها در بزم من آواز می خوانند

و دستان توانمند من از پستان گاوان با محبت شير می دوشند

منم چادر نشين پر تلاش دشتهای دور

همانند ستيغ کوه ها آزاده و مغرور

تنور نان و فانوس اجاق کومه ام روشن

منم آن نقش بندی کز سر انگشت گهربارم

به دشت خالی هر دار قالی خرمنی از عشق می کارم

به شالی زار باران خورده با شادی سرور و مهر می آرم

                        منم دنيای شعر و گنج الهام و هنر ، بانوی ايرانی  ...

همان خلوت نشين ساحت پر راز عرفانی

همان الهام بخش سالکان عرش سبحانی

کتاب بسته و ناخوانده آيات ربانی

طبيبم من  ، شفای جسم و جان دردمندانم

پرستاری صبورم ، مرهم افسرده حالانم

يکی آموزگار عاشقم ، استاد آزادم

به گاه داوری نيکو نهاد و عادل و رادم

منم همراه و همگام و حريف و همدم و همسر

به گاه نيک و بد پشت و پناه و در بلا ياور

منم مادر ، خدای کوچک هستی ده انسان

که با لالای شيرينم زمان آرام می گيرد

و با آواز رنگينم زمين بيدار می گردد

و در آغوش پر مهرم شقاوت رنگ می بازد

                         منم مادر ، شفای خاطر آزرده از آلام انسانی ...

سخن کوته

منم شعر بلند زندگی زيبا و بی پايان

منم بانوی ايرانی و فخر کشور ايران ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 11:40  توسط س.الف. | 
 

اين هم قصه دخترکی تنها ، از ديار سکوت :

ته قلبش یه چیزی ، انگاری داد می زنه

یه چیزی مثل سکوت ، داره فریاد می زنه

تو وجودش همه چی ، رنگ درده به خدا

همه چی مثل یه مرگ ، تنگ و سرده به خدا

گوشه ی نگاه اون ، رنگ بی کسی داره

آسمون زندگیش ، با غریبی می باره

وقتیکه غربت زرد جدایی ، یادش می یاد

دلش از بی کسی ها ، یه دل سیر گریه می خواد

آخه قلب اون دیگه ، طاقت ضربه نداره

خرده های آرزوش ، بیش از این نمی شکنه

دیگه اون دل سپیدش ، عاشقی نمی شناسه

عشق که هیچی ، نمی خواد زندگی رو بشناسه

چشمای آسمونیش با اشک و آه اجین شده

اسیر یه زندگی تلخ و آتشین شده

نه دیگه عشقو تو ژرفای نجابت می بینه

نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه

آخه اون که با وفاش بود ، رفت و بی وفایی کرد

اون که عاشق نگاش بود ، هوس جدایی کرد

اون دیگه آدمارو کوههای سنگی می بینه

همه ی رنگای آبی رو دو رنگی می بینه

دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچکی باور نداره

می دونه تنها باید گریه کنه ، چون دیگه یاور نداره

دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق

عشقو حتی توی حرف و قصه باور نداره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 12:22  توسط س.الف. | 
 

شعری از روبرت دسنوس شاعر و نويسنده فرانسوی :

تقديم به تک تک لحظات تنهايی شبهايم و خوابهايی به نزديکی همين شعر بي نظير که با وجود حضور جسمانی دوستان زيادی در کنارم ، سينه ای نيافتم که بيان کنم درد دلهاي رازآلود زندگيم را و کسی را که بدانم در مي يابد که چقدر عاشقم ...

 

آن قدر خوابت را ديده ام

 که ديگر واقعی نيستی

وقت آن نيست که به اين جسم زنده دست يابم

و بر آن لب ها بوسه زنم ،

بر سر چشمه صدايي که عزيز است برايم ؟

 

 

***

 

آن قدر خوابت را ديده ام

آن قدر بازوانم عادت کرده اند تنگ در آغوش بگيرند و بر سينه بفشارند

که شايد در مقابل خطوط اصلی جسمت تا نشوند

و در برابر ظهور واقعی آن که مرا تسخير کرده

و روزها و سالهاست بر من حاکم است

بدون شک سايه ای بيش نخواهم بود ...

 

 

***

 

آن قدر خوابت را ديده ام

که ديگر بی گمان وقت بيدار شدن نيست

همواره در خوابم

و جسمم در معرض تمام ظواهر زندگی و عشق قرار دارد

و تو تنها کسی که امروز برايم مهم است ...

راحت تر می توانم لبها و پيشانی هر از راه رسيده ای را

لمس کنم تا لبها و پيشانی تو را !!!

 

***

 

آن قدر خوابت را ديده ام

آن قدر با تو راه رفته ام

                             حرف زده ام

                               با روحت خوابيده ام

که شايد ديگر چيزی برايم باقی نمانده

جز اينکه روحی باشم در ميان روح ها

و صد بار سايه تر از سايه ای که

می چرخد و خواهد چرخيد سرمست

در صفحه خورشيدی هستی تو ...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 16:25  توسط س.الف. | 
 

نازنین من !

من آن نیستم که می نمایم

نمود پیراهنی است که به تن دارم ،

پیراهنی بافته ز جان

                که مرا از پرسشهای تو

                               و تو را از فراموشی من در امان می دارد...

 

آن "منی" که در من است

در خانه خاموش ساکن است

 و تا ابد همان جا می ماند

نا شناس و در نیافتنی ...

 

 

من نمی خواهم که هر چه می گویم باور کنی

و هر چه می کنم بپذیری

زیرا سخنان من چیزی جز

                                 صدای اندیشه های تو

و کارهای من چیزی جز

                               عمل آرزوهای تو نیستند ...

 

 

هنگاهی که تو می گویی :" باد به مشرق می وزد"

 من نیز می گویم :" آری به مشرق می وزد"

زیرا نمی خواهم که تو بدانی اندیشه من در بند باد نیست ،

بلکه در بند دریاست ...

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا خوانده می شوی

من نیز به دوزخ خود فرو می روم

من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی

شراره اش چشمانت را می سوزاند

                                          و دودش مشامت را می آزارد ...

آری ! می خواهم در دوزخ تنها باشم

تو به راستی

                 و زیبایی

                              و درستی

                                            مهر می ورزی ...

.

.

.

 

محبوب من !

تو خوب و هشیار و دانا هستی

یا نه ،

تو عین کمالی

 و من با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم

گر چه من دیوانه ام

ولی دیوانگی ام را می پوشانم ...

.

.

.

تا چندی دیگر دمی بر بال باد می آسایم

و آنگاه زنی دیگر مرا خواهد زایید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 12:32  توسط س.الف. | 
 

از طرف الهام عزيزم به يه بازی دعوت شدم . بازيي که ممکنه طوری غرقش بشی که نتونی از فکرش بيای بيرون مثل من که دو شبانه روزه طوری درگيرش شدم که فعلا به هيچ وجه نمی تونم به چيز ديگه ای فکر کنم ...

حال عجيبی دارم ... انگار يه حسی وادارم می کنه که خوب فکرهام رو بکنم و بين سيل خواسته ها و آرزوهای بيشمارم چند تايی رو انتخاب کنم و بنويسم ...

برای من که هميشه نهايت سعيم رو کردم که روی پای خودم بايستم و نيازهام رو تا جايی که امکان داشته برآورده کنم چنين اتنخابی خيلی سخته ...

الان که دارم می نويسم ، روی کلمات و تصاويری که به ذهنم هجوم می آرن هيچ کنترلی ندارم ولی در عين حال خيلی دوست دارم در موردش بنويسم :

 

دوست دارم دوسم داشته باشن وبا تمام وجود مثل هميشه دوست داشته باشم : آدمها رو ، حيوونها رو ، گلها و درختها رو و حتی اشياء اطرافم رو ( تختم رو ، کتابهام رو ، عروسکهام رو ، دمپاييم رو و ... )

 

 

دوست دارم يه روز از خواب پاشم و ببينم همه آدمها بدون رياکاری به روی هم لبخند می زنن و از صميم قلب حال هم رو می پرسن و ديگه تو ذهنشون دنبال سر هم کردن دروغ بعدی برای راه افتادن کارهاشون نمی گردن و با حسادت هاشون تيشه به ريشه همديگه نمی زنن .

 

 

 

دوست دارم برگردم به دو سال پيش ،  شهريور ماه ،  شهر کرج ، صبح جمعه و اين وسط يا زمان از حرکت بايسته و يا روزهای بعدی هيچ وقت اتفاق نيافته و ... ( از همه معذرت می خوام چون زيادی شخصی شد ولی واقعا دوست داشتم که جزء آرزوهام بنويسم )

 

 

دوست دارم هميشه و هميشه باعث افتخار پدر و مادرو اطرافيانم باشم ( نمی دونم هستم يا نه !!! )

 

 

دوست دارم هيچ آدم ترسويي تو دنيا وجود نداشته باشه که توانايی روبرويی با آينده رو نداشته باشه و کنار نشستن و فقط نظاره کردن رو به جنگيدن با واقعيتها و سختيهای زندگی ترجيح بده ( ای کاش مخاطب اين آرزوم اين جملات رو می خوند و حتی شده چند دقيقه بهش فکر می کرد و ...)

 

 

دوست دارم توان شکستن سکوتی رو داشته باشم که ماههاست مثل يه مرداب هر لحظه من رو بيشتر تو خودش می کشه و بغض همراه با اون رو که مثل يه آسمون ابر سياه تمام زندگيم رو تحت الشعاع قرار داده ، بشکنم و ساعتها و روزها اشک بريزم تا شايد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 10:14  توسط س.الف. | 
 

اگر دروغ ، رنگ داشت

 

هر روز، شايد

 

ده ها رنگين کمان

 

در دهان ما نطفه مي بست

 

و بي رنگي ، کمياب ترين چيزها بود ...

 


اگر عشق ، ارتفاع داشت

 

من زمين را در زير پاي خود داشتم

 

و تو هيچگاه عزم صعود نمي کردي

 

آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها

 

به تمسخر مي گرفتي ...

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

 

عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند ...

 


اگر به راستي خواستن توانستن بود

 

محال نبود، وصال

 

وعاشقان که هميشه خواهانند

 

هميشه مي توانستند تنها نباشند

 


اگر گناه وزن داشت

 

هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد

 

تو از کوله بار سنگين خويش ناله مي کردي

 

و شايد من، کمر شکسته ترين بودم ...

 


اگر غرور نبود

 

چشمهاي مان به جاي لبها سخن نمي گفتند

 

و ما کلام دوستت دارم را

 

در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نمي کرديم ...

 


اگر ديوار نبود

 

نزديک تر بوديم ،

 

همه وسعت دنيا يک خانه مي شد

 

و تمام محتواي يک سفره

 

سهم همه بود

 

وهيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نمي شد ...

 


اگر ساعتها نبودند

 

آزادتر بوديم ،

 

با اولين خميازه به خواب مي رفتيم

 

و هر عادت مکرر را

 

در ميان بيست و چهار زندان حبس نمي کرديم 


اگر خواب حقيقت داشت

 

هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز

 

لبريز از ناباوري بودم

 

هيچ رنجي بدون گنج نبود

 

اما گنجها شايد، بدون رنج بودند ...

 


اگر همه ثروت داشتند

 

دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند

 

و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد

 

تا ديگري از سر جوانمردي

 

بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند

 

اما بي گمان صفا و سادگي مي مرد،

 

اگر همه ثروت داشتند ...

 


اگر مرگ نبود

 

همه کافر بودند

 

و زندگي بي ارزشترين کالا بود

 

ترس نبود، زيبايي نبود

 

و خوبي هم، شايد

 


اگر عشق نبود

 

به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟

 

کدام لحظه ناياب را انديشه مي کرديم؟

 

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

 

آري! بي گمان پيش از اينها مرده بوديم

 

اگرعشق نبود


اگر کينه نبود

قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق مي گذاشتند

من با دستاني که زخم خورده توست

گيسوان تو را نوازش مي کردم

و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم

به يادگار نگه مي داشتي

 

وما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي

 

به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم ...



اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده مي کرد

 

من بي گمان

 

دوباره ديدن تو را آرزو مي کردم

 

و تو نيز

 

هرگز نديدن من را

 

آنگاه نمي دانم

 

به راستي خداوند کدام يک را مي پذيرفت؟ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 9:27  توسط س.الف. | 
 

 

دوست داشتن تمثيلی از نفس کشيدن من است

 

سزاواری من در زندگی

 

                              شايستگی‌ام در بودن!!! ...

 

اگر سزا بود چنان در آغوش‌ می فشردمش که يکی گرديم

 

 و در آن پيکر

 

 نه من دلتنگ می‌شدم