![]() |
![]() |
|
| "وقتی که باد گيسوانت را نوازش می کند می دانم که مال منی..." جمله ای به وسعت تمام زندگی ام ... |
|
امشب هیچی نمی خوام بنویسم
به هیچی نمی خوام فکر کنم دنبال هیچ خبر خوشحال کننده ای نمی خوام بگردم ... برای هیچ موضوع ناراحت کننده ای نمی خوام غصه بخورم و اشک بریزم ... فقط می خوام بگم : نازنینم ! روز میلاد تو و روزگار میلاد دوباره عشقمان مبارک ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/18ساعت 23:15 توسط س.الف. |
|
|
اگر شبی فانوس نفسهای ِ من خاموش شد ،
اگر به حجله آشنايی ، در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی و عده ای به تو گفتند : " کبوترت در حسرت ِ پر کشیدن پر پر زد! " تو حرفشان را باور نکن ! تمام این سالها در کنار من بودی : کنار دلتنگی دفاترم! در گلدان ِ چينی ِ اتاقم ! در دلم ... تو با من نبودی و من با تو بودم ! مگر نه که با هم بودن ، همین علاقه ساده سرودن ِ فاصله است ؟ من هم هر شب ، شعرهای نو سروده باران و بوسه را برای تو خواندم ! هر شب ، شب به خیری به تو گفتم و جواب ِ تو را ، از آنسوی سکوت ِ خوابهايم شنيدم ! تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو ، همصحبت تمام ِ دقايق ِ تنهايي ِ من بود ! فرقی نداشت که فاصله دستهامان چند فانوس ِ ستاره باشد ، پس دلواپس ِ انزوای این روزهای ِ من نشو، اگر به حجله ای خیس در حوالی ِ خيابان ِ خاطره برخوردی ! یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/05/07ساعت 19:58 توسط س.الف. |
|
|
خنده ماسیده بر روی لبهایم
در تک تک لحظات پر ازدحام زندگیم داستان همیشگی و تکراریه: " انسان خوشبخت لبخند می زند "
لعنت به من لعنت به تو لعنت به تمام این روزها ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/22ساعت 16:22 توسط س.الف. |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/29ساعت 3:11 توسط س.الف. |
|
|
در انحنای تنهایی خویش بین ماندن و رفتن بین بودن ونبودن بین نیاز و استغنا بین خاموشی و فریاد رفتن را بر می گزینی ... حسی گنگ و نا مفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در برمی گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد ... می شکنی ... می شکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی ... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید ... می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند ... آری خوب می دانی که از خستگی حرفهای بر دل مانده مچاله خواهی شد ، ولی رفتن را بر می گزینی ... می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو و تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی ، اما رفتن را بر می گزینی ... می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی ! با تمام وجودت فریاد کنی ! با تاروپودت ... پس دوباره باز می گردی . ولی می دانی، آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد !!! و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/08ساعت 18:32 توسط س.الف. |
|
|
حس زيبای ذوب شدن در اشعار شاعری بی همتا حسی است بدون توصيف و پيچش تک تک کلماتش با زندگيم واقعيتی است بدون انکار !!!
شبها که در خيابانِ خلوتِ خواب پا به پای غرور و قافيه می روی ، مرگ با لباسِ چين دارِ بلندش پای پنجره اتاقم می آيد ، سوت می زند ، و منتظر می ماند ! قوطی قرصهای اين قلبِ بی قرار که سبک تر شد ، مرگ هم برمی گردد می رود سراغِ سرايدارِ پيرِ همسايه !
نه ! عزيزِ دلم ! تازگی بوفِ کورِ هدايت را نخوانده ام ! اينها که نوشتم حقيقت محض است ! باور نمی کنی ، يک شب به کوچه دلتنگِ ما بکوچ ، کنارِ همان درخت که پر از خاطراتِ خط خورده است بايست و تماشا کن ! تا ببينی چگونه به دامن دريا و گريه می روم !
بّس کن ! ای دلِ ساده ! صفحه صفحه برای که گريه می کنی ؟ کتابِ کبودِ گريه ها را آهسته ببند ، تا خوابِ بی خروسِ بانوی بهار را بر هم نزنی !
گوش کن ! درمانده درد آلود ! از پّسِ پرده های پنجره صدای سوت می آيد ! « يغما گلرويي »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/25ساعت 13:57 توسط س.الف. |
|
|
صبر ايله گونول ، جيسمه گلر جاندا تلسمه جانانه ، ائدرسن جانی قرباندا تلسمه ال ساخلا گوزوم ، آغلاما بيهوده فراقه صبر ائت ، دولاسان سئل کيمی ، آخماندا تلسمه صبر ايله فلک ، هر نه جفا ايله سن آخير چرخين دايانار ، سنده دولانماندا تلسمه صبر ايله ديليم ، بيرجه گيليلنمه بو ظلمه آللاه ائده جاق محشر ديواندا تلسمه صبر ايله اوره ک ، سينديرالار گر سنی غمدن سينديقجا اولار درديوه درماندا تلسمه « ساحل » بوقده ر آه و فغان ايله مه هيجره صبر ايله ، يئتر آخيرا هيجراندا تلسمه متاسفم! برای حکومت و دولتی متاسفم که هزاران هزار جلد کتاب گاهی صرفا حکومتی ، که حتی واقعا ارزش يک بار خوندن رو هم ندارن ( يک زمانی بر اين عقيده بودم که هر کتابی حداقل ارزش يک بار خوندن رو داره ولی حالا ... ) توسط انتشارات مختلف با تيراژ و هزينه های بالا به چاپ می رسن و در قفسه کتابفروشی ها و کتابخانه های دولتی و يا ادارات فقط به صرف اجبار برخی بالاسری ها ماهها و سالها خاک می خورن ولی برخی نويسندگان و شاعران گمنام ما برای انتشار يک جلد کتاب 100 صفحه ای سالها به اميد پيدا شدن ناشری باشند که شايد ... واقعا سرنوشت جامعه ما به کجا می ره ؟ اين شعر ترکی متعلق به شاعری است گمنام در زنجان با تخلص « ساحل » که اشعاری به زبان فارسی و ترکی می گه ولی سالهاست هنوز راهی پيدا نکرده برای کشف کيميای ناشر و انتشاراتی که برگه های دست نويس اون رو به کتابی هر چند کم حجم و حقير تبديل کنه ... با درود بر مردمی که با وجود اين همه نداری و تحقير و فشارهای مادی و معنوی ذره ای از بزرگواري ها و بزرگ منشيهاشون کاسته نمی شه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/30ساعت 9:21 توسط س.الف. |
|
|
شعری زيبا از خانم « هما ارژنگی » که به مناسبت « روز مادر » تقديم می کنم به تمام مادران ايران زمين به خصوص مادران صبور دانشجويان زندانی ، که ماههاست در انتظار ديدن فرزندانشون هستن و ... ولی ای کاش مادران ما هم چنين روزی رو به همراه تمام مادران جهان در « روز جهانی مادر » جشن می گرفتند ... منم بانوی ايرانی ... همان آيينه حيرت فزای صنع يزدانی همان گنجينه مانای فرهنگ اهورايی به دستم مشعل روشنگر دنيای انسانی من از بی منتهای عشق می آيم ، کليد گنج مقصودم خدايم داده فتح الباب بس اسرار پنهانی از اندوهان نمی گويم ، به راه مهر می پويم که من فرخ نژاد و بهمن و پاک و سپنتايم زن شايسته ديروز و هم امروز و فردايم ... منم آن دختر صحرا همان سرو بلند عشق وآزادی که هنگام سحر در دشتهای خرم پوشيده از شبنم تمام بره ها در بزم من آواز می خوانند و دستان توانمند من از پستان گاوان با محبت شير می دوشند منم چادر نشين پر تلاش دشتهای دور همانند ستيغ کوه ها آزاده و مغرور تنور نان و فانوس اجاق کومه ام روشن منم آن نقش بندی کز سر انگشت گهربارم به دشت خالی هر دار قالی خرمنی از عشق می کارم به شالی زار باران خورده با شادی سرور و مهر می آرم منم دنيای شعر و گنج الهام و هنر ، بانوی ايرانی ... همان خلوت نشين ساحت پر راز عرفانی همان الهام بخش سالکان عرش سبحانی کتاب بسته و ناخوانده آيات ربانی طبيبم من ، شفای جسم و جان دردمندانم پرستاری صبورم ، مرهم افسرده حالانم يکی آموزگار عاشقم ، استاد آزادم به گاه داوری نيکو نهاد و عادل و رادم منم همراه و همگام و حريف و همدم و همسر به گاه نيک و بد پشت و پناه و در بلا ياور منم مادر ، خدای کوچک هستی ده انسان که با لالای شيرينم زمان آرام می گيرد و با آواز رنگينم زمين بيدار می گردد و در آغوش پر مهرم شقاوت رنگ می بازد منم مادر ، شفای خاطر آزرده از آلام انسانی ... سخن کوته منم شعر بلند زندگی زيبا و بی پايان منم بانوی ايرانی و فخر کشور ايران ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/03ساعت 11:40 توسط س.الف. |
|
|
اين هم قصه دخترکی تنها ، از ديار سکوت : ته قلبش یه چیزی ، انگاری داد می زنه یه چیزی مثل سکوت ، داره فریاد می زنه تو وجودش همه چی ، رنگ درده به خدا همه چی مثل یه مرگ ، تنگ و سرده به خدا گوشه ی نگاه اون ، رنگ بی کسی داره آسمون زندگیش ، با غریبی می باره وقتیکه غربت زرد جدایی ، یادش می یاد دلش از بی کسی ها ، یه دل سیر گریه می خواد آخه قلب اون دیگه ، طاقت ضربه نداره خرده های آرزوش ، بیش از این نمی شکنه دیگه اون دل سپیدش ، عاشقی نمی شناسه عشق که هیچی ، نمی خواد زندگی رو بشناسه چشمای آسمونیش با اشک و آه اجین شده اسیر یه زندگی تلخ و آتشین شده نه دیگه عشقو تو ژرفای نجابت می بینه نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه آخه اون که با وفاش بود ، رفت و بی وفایی کرد اون که عاشق نگاش بود ، هوس جدایی کرد اون دیگه آدمارو کوههای سنگی می بینه همه ی رنگای آبی رو دو رنگی می بینه دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچکی باور نداره می دونه تنها باید گریه کنه ، چون دیگه یاور نداره دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق عشقو حتی توی حرف و قصه باور نداره ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/21ساعت 12:22 توسط س.الف. |
|
|
شعری از روبرت دسنوس شاعر و نويسنده فرانسوی : تقديم به تک تک لحظات تنهايی شبهايم و خوابهايی به نزديکی همين شعر بي نظير که با وجود حضور جسمانی دوستان زيادی در کنارم ، سينه ای نيافتم که بيان کنم درد دلهاي رازآلود زندگيم را و کسی را که بدانم در مي يابد که چقدر عاشقم ... آن قدر خوابت را ديده ام که ديگر واقعی نيستی وقت آن نيست که به اين جسم زنده دست يابم و بر آن لب ها بوسه زنم ، بر سر چشمه صدايي که عزيز است برايم ؟ *** آن قدر خوابت را ديده ام آن قدر بازوانم عادت کرده اند تنگ در آغوش بگيرند و بر سينه بفشارند که شايد در مقابل خطوط اصلی جسمت تا نشوند و در برابر ظهور واقعی آن که مرا تسخير کرده و روزها و سالهاست بر من حاکم است بدون شک سايه ای بيش نخواهم بود ... *** آن قدر خوابت را ديده ام که ديگر بی گمان وقت بيدار شدن نيست همواره در خوابم و جسمم در معرض تمام ظواهر زندگی و عشق قرار دارد و تو تنها کسی که امروز برايم مهم است ... راحت تر می توانم لبها و پيشانی هر از راه رسيده ای را لمس کنم تا لبها و پيشانی تو را !!! *** آن قدر خوابت را ديده ام آن قدر با تو راه رفته ام حرف زده ام با روحت خوابيده ام که شايد ديگر چيزی برايم باقی نمانده جز اينکه روحی باشم در ميان روح ها و صد بار سايه تر از سايه ای که می چرخد و خواهد چرخيد سرمست در صفحه خورشيدی هستی تو ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت 16:25 توسط س.الف. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درد سکوت حرفهای تنهایی و جدایی و درد سکوتی است که مدتهاست بغضی را فرو خورده است و دم بر نمی آورد ...
|
|
RSS
|