تبليغاتX
درد سکوت

درد سکوت

"وقتی که باد گيسوانت را نوازش می کند می دانم که مال منی..." جمله ای به وسعت تمام زندگی ام ...

دو گانه ی اول ...

ما دو مسافر بودیم ، یکی از شرق و دیگری از غرب

ما دو مسافر بودیم ، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد

او بار شراب داشت و من ، به جستجوی شراب آمده بودم

او شراب فروش بود و من مشتری مسلم متاع او بودم

و هر دو به یک شهر می رفتیم

و هر دو به یک مهمانسرای

به راستی که ما برای هم بودیم

و برای هم آمده بودیم.

 

شبانگاه ، چون خستگی راه دراز ، با با خفتن نیمروز تمام شد

 هر دو به چایخانه رفتیم

و در مقابل هم نشستیم

به هم نگریستیم

و دانستیم که هر دو بیگانه ی آن شهریم

و نا آشنای با همه کس

او را خواندم که با من چای بنوشد

و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید .

نشستیم و چای نوشیدیم

و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید .

و چون بازار سخن گرم شد پرسیدم : به چه کار آمده ای و چرا به دیاری غریب سفر کرده ای ؟

و او ، شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که : هفت بار پوست روباه با خود آورده است

و من ، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او ، که متاعی گرانبها با خود آورده بود گفتم : فیروزه مشرقی به بازار آورده ام .

و باز گفتیم و باز شنیدیم

تا پاسی از آن تیره شب گذشت .

و من ، دلتنگ از نیرنگ ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به سحرگاه

روز دیگر من سراسر شهر را گشتم

و از هزار کس شراب خواستم

و دانستم که در آن دیار هیچکس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست

به هنگام شب ، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم

سر در میان دو دست گرفتم

و گریستم

بیگانه مغربی باز آمد ، دلگیر و سر به زیر

و در دیدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم

چای خوردیم و هیچ نگفتیم

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره تزویر پنهان کردیم

 

ما دو مسافر بودیم ، یکی از شرق و دیگری از غرب

 ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم

و اندوهی گران به بار آوردیم

من به مشرق مقدس باز گشتم

و او ، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد

به راستی که ما برای هم آمده بودیم

                                                          و ندانستیم ...

 

گزیده ای از کتاب " آرش در قلمرو تردید " از نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 15:54  توسط س.الف.  | 

لحظه های کاغذی ...

شعری بسیار زیبا از قیصر امین پور

 که وصف حال امروزه ی بسیاری از مردم ماست :

خسته ام از آرزو ها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزو ها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 9:13  توسط س.الف.  | 

چشمان تو ...

نیاز به شراب نیست...

یک استکان چای هم دیوانه ام می کند ....

وقتی که میزبان

                       چشمان تو باشند ...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/26ساعت 11:42  توسط س.الف.  | 

عشق الهی ...

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد مرد نماز را شکست و گفت:

مردک !!! در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه این رشته را بریدی ؟

مجنون لبخندی زد وگفت :

عاشق بنده ای بودم وتو را ندیدم تو عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 14:39  توسط س.الف.  | 

بازگشت دوباره ...

امروز ۱۸ فروردین سال هزار و سیصدو نود و یکه !

سالها این وبلاگ همدمم بوده تا به امروز و من بعداز ماهها ( یا بهتره دقیق تر بگم بیشتر از دو سال ) دوباره اومدم سراغش ... یه کم تغییرات براش ضروری بود که انجام دادم و یه سری تغییرات هم لازم داره که سعی می کنم به مرور زمان انجام بدم... نمی دونم چه لزومی به انجام این کار بود ولی تمام کامنتهای سالهای قبل رو پاک کردم ...

شاید چون می خوام همه چیز این وبلاگ رو از اول شروع کنم ... به هر حال امیدوارم بعد از مدتها بتونم مطالب خوبی تو وبلاگم بذارم و دوباره این وبلاگ خوانندگان زیادی پیدا کنه و دوستی های جدیدی شکل بگیره...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 12:7  توسط س.الف.  | 

صدای خدا ...

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم!

دلتنگی هایت را از خودت بپرس
و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند
و جنسش عوض نمی شود ...

و تو مرا داری ...
برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی ، 
خشنودی مرا!

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/26ساعت 18:19  توسط س.الف.  | 

امشب هیچی نمی خوام بنویسم

به هیچی نمی خوام فکر کنم

دنبال هیچ خبر خوشحال کننده ای نمی خوام بگردم ...

برای هیچ موضوع ناراحت کننده ای نمی خوام غصه بخورم و اشک بریزم ...

فقط می خوام بگم :

نازنینم !

روز میلاد تو و روزگار میلاد عشقمان مبارک !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 23:15  توسط س.الف.  | 

حرف هیچکس را باور نکن ...

اگر شبی فانوس نفسهای ِ من خاموش شد ،

اگر به حجله آشنايی ،

در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی

و عده ای به تو گفتند :

" کبوترت در حسرت ِ پر کشیدن پر پر زد! "

تو حرفشان را باور نکن !

تمام این سالها در کنار من بودی :

کنار دلتنگی دفاترم!

در گلدان ِ چينی ِ اتاقم !

در دلم ...

تو با من نبودی و من با تو بودم !

مگر نه که با هم بودن ،

همین علاقه ساده سرودن ِ فاصله است ؟

من هم هر شب ،

شعرهای نو سروده باران و بوسه را

برای تو خواندم !

هر شب ، شب به خیری به تو گفتم

و جواب ِ تو را ،

از آنسوی سکوت ِ خوابهايم شنيدم !

تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو ،

همصحبت تمام ِ دقايق ِ تنهايي ِ من بود !

فرقی نداشت که فاصله دستهامان

چند فانوس ِ ستاره باشد ،

پس دلواپس  ِ انزوای این روزهای ِ من نشو،

اگر به حجله ای خیس

در حوالی ِ خيابان ِ خاطره برخوردی !

                                                            یغما گلرویی

                                                                        

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/07ساعت 19:58  توسط س.الف.  | 

خنده ماسیده بر روی لبهایم

در تک تک لحظات پر ازدحام زندگیم

داستان همیشگی و تکراریه:

" انسان خوشبخت لبخند می زند "

 

لعنت به من

لعنت به تو

لعنت به تمام این روزها ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 16:22  توسط س.الف.  | 

فریاد سکوت ...

در انحنای تنهایی خویش

بین ماندن و رفتن

بین بودن ونبودن

بین نیاز و استغنا

بین خاموشی و فریاد

رفتن را بر می گزینی ...

حسی گنگ و نا مفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در برمی گیرد و بغضی

خاموش گلویت را می فشارد ...

می شکنی ...

می شکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی ... 

می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید ...

می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند ...

آری خوب می دانی که از خستگی حرفهای بر دل مانده مچاله خواهی شد ،  ولی

رفتن را بر می گزینی ...

می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو و تو خالی برای بودن تلاش کنی و باز

با این روزمرگی بیهوده بجنگی ،

اما رفتن را بر می گزینی ...

می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می

خواهی سکوتت را فریاد کنی !

با تمام وجودت فریاد کنی !

با تاروپودت ...

پس دوباره باز می گردی . ولی می دانی،  

آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد !!!

و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 18:32  توسط س.الف.  |